هر جا بروم از غم تو آن شب یلداست

از دوری تو در دل من ناله هویدا ست
روزی که نباشی به دلم روز مباداست
باید که بسوزم ز غمت چون عسلویه
هر جا بروم در دل من عشق تو پیداست
می سازم و می سوزم و از عشق تو مستم
هر شب ز غمت در دل من یک شب یلداست
یک دانه انار است دلم در غم پاییز
پاییز تو بودی و دلم عاشق و شیداست
یلدا شده موهای تو در امشب و هر شب
تا روز قیامت همه شب عشق تو سودا ست

محمدصادق رزمی

0 نظر

شب یلدا

دل کندن از چشم سیاه تو چه دشوار شده
چون شب شده گیسوی تو بر چهره پدیدار شده
امشب شده پاییز به پایان همه جا اول دی ماه
برفی که زمستان شده در کوچه چو آوار شده
در شهر و خیابان ز شبش سرد و سپید است
از برف زمستانی دی کوچه سپیدار شده
امشب شده موهای تو مانند شب اول دی ماه
انگار که گیسوی تو هر ثانیه تکرار شده
یلدا شده امشب که شده همچو ز مویت
خورشید در آغوش تو با بوسه که بیدار شده

محمدصادق رزمی

0 نظر

کارم شده ای کوه که از غصه ببارم

من ابر شدم تا زغمت سیر ببارم
حالا که به دستان تو افتاده گذارم
باید برسم سوی همان دشت و بیابان
مانع شده این کوه که باران بسپارم
باران زدم و داد زدم مثل همان رعد
رد می شوم از کوه ببین باد سوارم
مانع شده این کوه ولی مساله ای نیست
من با وزش باد شده چاره ی کارم
در ابر دلم پر شده از غصه و اندوه
باید که ببارم ز غمت چاره ندارم
ای کوه تو هم در غم من مانع من شو
کارم شده ای کوه که از غصه ببارم

محمدصادق رزمی

0 نظر

دیر آمدی ای عشق من، حالا که من خوابیده ام

با خود تصور می کنم، بر من نگاهی می کنی
از عمق احساس و دلت، گاهی تو آهی می کنی
باران تندی می شود از عشقِ تو در این جهان
در زیر باران با غمت، من را چو ماهی می کنی
بودم به دنبال رُخت ،من چون غباری در رَهَت
من را ز درد و غصه ات، چون گرد راهی می کنی
افتاده ام در چاه عشق مانند یوسف در چهی
اما مرا با درد خود تنها به چاهی می کنی
دیر آمدی ای عشق من، حالا که من خوابیده ام
بر قبر من با گریه ات، حالا نگاهی می کنی

محمدصادق رزمی

1 نظر

حال من در این قفس را نمیداند کسی

بلبلی غمگینم و در این قفس تنها شدم
با غم آزادی ام درقلب خود  احصا شدم
لانه ام در گوشه ی باغ بزرگی بوده است
از غم آن روزگاران در قفس شیدا شدم
در بهاران و خزان دلخوش به باران بوده ام
از غمش حالا ببین در حسرت صحرا شدم
ای خدا بنگر مرا آن بال پروازم شکست
در قفس زندانم و من مرغک مینا شدم
نغمه هایم پر شده از غصه و اندوه من
مایه آرامشی در اوج این بلوا شدم
عاقبت در این قفس میمیرم و پر می زنم
از قفس آزادم و روحی در آن بالا شدم

محمدصادق رزمی

3 نظر
تمامی حقوق مطالب متعلق به ܓܓܓ اِشـــغالگر ܓܓܓ می باشد.
طراحی و اجرا: سایت ستاپ