X
تبلیغات
رایتل

از دوری تو سرد و غمینم چو زمستان

در سینه زغم پیر و خمارم تو بیایی
دارم هوس اینکه کنارم تو بیایی
از دوری تو سرد و غمینم چو زمستان
با چشم تو اینجا چو بهارم تو بیایی
بیمار و خرابم ز غمت ساکت و تنها
جز آمدنت بر دل خود چاره ندارم تو بیایی
حالا که دگر رفتی و حسرت به دلم شد
ای کاش که بر خاک مزارم تو بیایی

محمدصادق رزمی

0 نظر

یک نفر مانند تو دیدم به ناگه در مسیر

ساعت پنج غروب در ایستگاه هفت تیر
یک نفر مانند تو دیدم به ناگه در مسیر
برف می بارید و او پوشیده بودش صورتش
چشم او بودش ولی مانند چشمت بی نظیر
خیره شد بر چشم من لرزید قلبم آن زمان
وه که با چشمان او حال دلم شد دلپذیر
ناگهان آمد قطار، او رفت و من هم در پی اش
او نشست یه گوشه و من هم کنارش ناگزیر
شال را از صورتش وا کرد و دیدم صورتش
ای خدا لعنت به من، لعنت به آن شال و حریر
جز همان چشمان ناب، اصلا به مانندت نبود
می روم با درد خود ،تنها و حالا سر به زیر

محمدصادق رزمی

0 نظر
تمامی حقوق مطالب متعلق به ܓܓܓ اِشـــغالگر ܓܓܓ می باشد.
طراحی و اجرا: سایت ستاپ