X
تبلیغات
رایتل

تو را حالا به جای خاک به دریاها سپردم من

بگو حالا چه من گویم در این اندوه مرد افکن
بگو از داغ تو در دل چه آید بر سر آن زن
غم غربت در آن دریا، غم کشتی و آتش ها
که از داغ و غم سانچی بسوزد آتش و آهن
در آن غربت در آن دریا پریدی سوی آن بالا
تو را حالا به جای خاک به دریاها سپردم من
دلم می سوزد از داغت از آن چشمان پر اشکت
که داغت بر دلم گویی به آتش می زند خرمن
تو هم مانند آن سیمرغ دوباره می شوی آغاز
و یا هم مثل ابراهیم گلستان می شود دامن

محمدصادق رزمی

0 نظر

تنت مانند خوزستان، تبت مانند اهواز است

به زیر آن قدم هایت، دلم قالی کرمان است
دو چشمم شرجی بوشهر، غمت پاییز تهران است
زبانم خشک و بی حال است، شبیه آن کویر یزد
بیا امشب به دیدارم، که حالم بی تو باران است
دلم از درد تو  پر آه ، غرورت مثل کرمانشاه
 غرورت همچو آن پاوه، به احساست نگهبان است
شبیه جنگل چشمت، دقیقا جنگل تالش
دو چشم سبز و زیبایت، شبیه رشت و گیلان است
شدی خیره به احوالم، تو با آن برق چشمانت
نگاه تیز و براقت، چو آن چاقوی زنجان است
تنت مانند خوزستان، تبت مانند اهواز است
ببین می سوزم از عشقت، دمایم مثل کنگان است
تو دوری از من و قلبم، شبیه مشهد و تبریز
نگاهت بر دل تنگم، چو خورشید خراسان است
دلم را برده ای ای عشق، تو با آن قامت رعنا
تو گویی آن نگار من، چو افلاک لرستان است
دو چشمم مثل زاینده، ز غم خشکیده شد بی تو
شدم من اصفهان اینجا، دقیقا حسرتت آن است
لب شیرین تو گویی، همان انگور شیراز است
ببین موی سپید من، همانند سپیدان است
سیاه است رنگ موهایت، شبیه نفت گچساران
شبیه جنگل یاسوج، دلم بی تو پریشان است
چو آن بحر ارومیه، تمام حس من خشکید
که حالم بی تو انگاری، شبیه حال بوکان است
ببین این مرد بوشهری، هنوزم عاشقت مانده
که دردش از غم چشمت، دقیقا قد ایران است

محمدصادق رزمی
0 نظر

گذرد نیمه ز شب و لیک نیاسود دلم

ای خدا پیر شدم این غم دل را چه کنم
با غم ساحل و آن مغرب دریا چه کنم
گذرد نیمه شب و لیک نیاسود دلم
تا سحر از غم او در دل شب ها چه کنم
عابری خسته دلم بی کس و تنها و غریب
با خیابان و غمش من تک و تنها چه کنم
عکس او خنده کنان خیره به احوال دلم
چه کنم با غم آن خنده زیبا چه کنم
غم سنگین و دلم باز جدایی و غمش
تو بگو با غم او امشب و حالا چه کنم

محمدصادق رزمی
0 نظر

به باتوم و زخمی به رنگ بنفش، به راه غمت من وفا می کنم

خودم را چو قایق در این آب ها، به امواج دریا  رها می کنم
به مانند مرز میان دو چیز، صفم را ز هر صف جدا می کنم
به ابروی هشتاد و هشتی تو ،به آن فتنه سبز چشمان تو
به باتوم و زخمی به رنگ بنفش، به راه غمت من وفا می کنم
میان شلوغی دی ماه سرد، میان شعار و گرانی و درد
درون زمستانِ این روزها،به قلبم هوای تو را می کنم
میان شعار تماشاچیان، در آن حمله های پلیس و فرار
به فریاد خود با تمام وجود، فقط اسمتان را صدا می کنم
پر از حسرتم از غمت در دلم، چو سیگار بهمن به لب های تو
دلم انقلابی شد از رفتنت، ببین من خودم را فدا می کنم

محمدصادق رزمی

0 نظر

هر شب از غصه تو غم نشمارم چه کنم

بی تو من سر به بیابان نگذارم چه کنم
من اگر بر دل تو دل نسپارم چه کنم
خسته ام از دل خود از غم شب های خودم
هر شب از غصه تو غم نشمارم چه کنم
همه ی دارو ندارم به جهان بودی تو
بی تو با غصه آن دار و ندارم چه کنم
دست خالی چه کنم با غم باران خزان
زیر باران خزان گر که نبارم چه کنم
می روم سوی خدا تا تو بیایی به مزار
با غمت بر سر آن خاک مزارم چه کنم

محمدصادق رزمی

0 نظر
تمامی حقوق مطالب متعلق به ܓܓܓ اِشـــغالگر ܓܓܓ می باشد.
طراحی و اجرا: سایت ستاپ