خبری نیست مرا گر تو بپرسی چه خبر

این که عاشق شده ام از خبر دست تو بود
یا که بی تاب تو ام  از اثر دست تو بود
تو نگو بر دل من دست تو در کار نبود
که غم این دل من از هنر دست تو بود
قلب من مثل درخت پر شده از زخم تبر
همه تقصیر تو بود چونکه تبر دست تو بود
خبری نیست مرا گر تو بپرسی چه خبر
چون خبر های دلم آن همه در دست تو بود

محمدصادق رزمی
0 نظر

به خدا ناز نگاهت به غمم تسکین است

امشب از غصه تو باز دلم غمگین است
به خدا رفتن تو درد و غمی سنگین است
چه شدی ای گل من پس تو کجا جا ماندی
دل من از غم تو تا به ابد خونین است
تک و تنها و غریب در دل یک جمع شلوغ
بین آن همهمه ها خاطره ات شیرین است
تو که هم صحبت من در شب تنهای منی
به خدا ناز نگاهت به غمم تسکین است
ساعت از نیمه گذشت و دل من خوب نشد
تا سحر از غم تو باز دلم غمگین است

محمدصادق رزمی
0 نظر

حسرتت دارد خزان، وقتی تو رفتی از برم

دیدنت در آن خزان، گویی همین دیروز بود
عاشقت گشتم چنان، گویی همین دیروز بود
آن خیابان و قرار، آن ساعت دیدارمان
بین ما آن عشقمان، گویی همین دیروز بود
غم نبود در سینه ام، شادی به قلبم می تپید
شادی ام در آن زمان، گویی همین دیروز بود
هر کجا در این جهان، با تو بهشتم می شدش
با تو بودن در جهان، گویی همین دیروز بود
حسرتت دارد خزان، وقتی تو رفتی از برم
با تو بودن در خزان، گویی همین دیروز بود

محمدصادق رزمی

0 نظر

بر دل عاشق خزان بوی جدایی می دهد

در خزان هر خش خشی بانگ کجایی می دهد
بر دل عاشق خزان بوی جدایی می دهد
عشق تو آمد به دل اما ز دل شادی ربود
هر دل عاشق چنین با غم بهایی می دهد
این خزان با رنگ زرد با نم نم باران خود
بر دلم اندوه و غم گر تو نیایی می دهد
در نمازم روز و شب تنها تو بودی آن دعا
پس خدا آخر تو را با چه دعایی می دهد
با غمت در این خزان در وقت تنها بودنم
قلب من در سینه ام بانگ کجایی می دهد

محمدصادق رزمی

0 نظر

عاشق چشمان توام شاعر قرن جاری ام

هر چه تلاش می کنم، نمی روی تو از دلم
از همه جهان فقط، درد تو گشته حاصلم
مرهم قلب زخمی ام، بی تو دگر همین شده
عشق تو در جان و دلم، عکس تو در مقابلم
عاشق چشمان توام، شاعر قرن جاری ام
از سبب ملال و غم، پیرو شعر بیدلم
عابر هر کجا شوم، باز تویی مقابلم
هر چه تلاش می کنم، باز تویی در این دلم

محمدصادق رزمی

0 نظر
تمامی حقوق مطالب متعلق به ܓܓܓ اِشـــغالگر ܓܓܓ می باشد.
طراحی و اجرا: سایت ستاپ