X
تبلیغات
رایتل

می کند کشف حجاب در باد و طوفان شدید

دختری چادر به سر در کوچه ای رنجیده است
او که از دست کسی در لحظه ای ترسیده است
پشت سر در کوچه ها ژاندارم و مامور پلیس
تا نبیند موى او چادر به سر پوشیده است
در پی موهای او مامور و طوفان و پلیس
در پی کشف حجابش هر کسی کوشیده است
ناگهان در کوچه ای او دیده مامور پلیس
می دود در کوچه ها از ترس آنچه دیده است
می وزد باد شدیدی در پی موهای او
باد و طوفان در پی موهای او پیچیده است
چادرت را سر بکن مامور تو عاشق شده
او که از عشقی قدیمی در دلش پوسیده است

محمدصادق رزمی

0 نظر

آتش بگیر تا بدانی چه می کشم

دیده ای در زیر باران یک نفر آتش گرفت
یا که از درد خیابان یک نفر آتش گرفت
یک جنوبی از غمش قلبش شده خرماپزان
در همان خرماپزان آن یک نفر آتش گرفت
یک نفر سرشار غم با اندکی بنزین سرد
رو به روی پارلمان آن یک نفر آتش گرفت
عاشقی بی تاب آن موی پریشانی شده
از غم موی پریشان یک نفر آتش گرفت
پخش اخبار جهان گوید شبی در آن زمان
از غم معشوق پنهان یک نفر آتش گرفت
یک نفر از دوری ات دارد به پایان می رسد
با غمت در خط پایان یک نفر آتش گرفت


محمدصادق رزمی

1 نظر

ما همه دیوانه ایم از عشق تو در این جهان

خوش شود اوقات من درخوابِ شیرین، دیدنت
می شود تعبیر آن با ابنِ سیرین، دیدنت
رد پایت مانده بر یک تکه از احساسِ من
آرزویم می شودبا قلبِ غمگین، دیدنت
عکس تو در قاب خود دارد نگاهم می کند
خاطراتت زنده شد در قابِ زرین، دیدنت
کل تعبیر جهان گوید که می آیی ولی
رفته ای سوی خدا با دردِ دیرین، دیدنت
آمدی در خوابِ من اما فقط در خوابِ من
می شود روزم غمین باخوابِ شیرین، دیدنت
ما همه دیوانه ایم از عشق تو در این جهان
ابن سیرین و دلم از چشمِ سیمین دیدنت

محمدصادق رزمی

0 نظر

بی تو صبحم می شود مانند شب تاریک و سرد

دست من را ول نکن حالا که سویم آمدی
با خودت شعری بخوان وقتی به کویم آمدی
فصل زیبایی شده پاییز و باران با لبت
با غزل های لبت از رو به رویم آمدی
همچو باران ناگهان گم می شوم در چشم تو
زیر باران از غمم در جست جویم آمدی
پخش اخبار جهان یک لحظه فوری می شود
آمدی خوش آمدی همچون دوایم آمدی
می رود تصویر تو مانند پخشی مستقیم
با صدایی ناگهان با غم به جایم آمدی
زنگ ساعت می زند خنجر به قلب زخمی ام
آمدی اما فقط در خواب سویم آمدی

محمدصادق رزمی

0 نظر

در زمستان جای تو خالی تر از قبلش شده

با همان آهِ دلم دستان خود ها کرده ام
در دلم من آتشِ عشقِ تو برپا کرده ام
گم شده احساسِ من در زیر باران از غمت
درد دوری از تو را در کوچه پیدا کرده ام
حس من نسبت به تو از چشم من پیدا شده
حس خود را با غمت اینگونه رسوا کرده ام
برف تهران می رسد آهسته بی دستان تو
دست خود را از غمت در جیب خود جا کرده ام
زیر باران می نویسم نام تو بر شیشه ها
با غمت این شیشه را مانند دریا کرده ام

محمدصادق رزمی

1 نظر
تمامی حقوق مطالب متعلق به ܓܓܓ اِشـــغالگر ܓܓܓ می باشد.
طراحی و اجرا: سایت ستاپ