X
تبلیغات
رایتل

بنگر که تا قیامت، قلبم شده به نامت

حال کسی نبوده، چون حال من وخامت
پر گشته قلب و جانم ،از حسرت و ندامت
من بی وفا نبودم، با آنکه بی تو ماندم
بنگر که تا قیامت، قلبم شده به نامت
از هستی جهانم، با هر چه نیست دیگر
تنها تو را بخواهم، خواهم تو را تمامت
این را نشد بگویم، من عاشق تو هستم
من را نبود این را، در گفتنش شهامت
درد فراق و دوری، آسان و سهل باشد
گر احتمال باشد، در دیدنت قیامت

محمدصادق رزمی

0 نظر

لطف حق با هر دعا هم می رسد

در جهان مهر و وفا هم می رسد
لطف حق با هر دعا هم می رسد
بی گمان در گوشه های این جهان
عاقبت صلح و صفا هم می رسد
من یقین دارم که آخر دلخوشی
بر دل من یا شما هم می رسد
مهربانی را اگر قسمت کنیم
من یقین دارم به ما هم می رسد
آدمی گر ایستد بر بام عشق
دست هایش تا خدا هم می رسد

محمدصادق رزمی

0 نظر

بر زخم دلم مثل نمک شد نم باران

اینجا دل من از غم چشمان تو تنگ است
هر شب ز غمت در دل من صحنه جنگ است
وقتی که دلم خون شده از تیر نگاهت
بر قلب من آن برق نگاه تو تفنگ است
وقتی که بگویند تویی در پس دیوار
دستان من آنجا به یقین مثل کلنگ است
بر زخم دلم مثل نمک شد نم باران
وقتی دل من از غم چشمان تو تنگ است

محمدصادق رزمی

0 نظر

شادی به دل همین است، تو یاد من بیوفتی

دیشب به خواب دیدم، در پیش من نشستی
من عاشقت شدم را، در گوش من تو گفتی
غم می رود ز قلبم، در خواب خوش عزیزم
زیرا که در کنارم، حالا دگر تو هستی
شادی به سینه آمد، با دیدنت در آن خواب
شادی یقین همین است، تو یاد من بیوفتی
لعنت به زنگ ساعت، با آن صدای بی روح
زیرا به زنگ ساعت، از پیش من تو رفتی
حالا که بی تو هستم، شادی دگر محال است
بایددگر به یادت، عادت کنم به سختی

محمدصادق رزمی

0 نظر

اندوه تو بر چشم من، شرجی و باران می زند

دلتنگ چشمت می شوم، وقتی که باران می زند
شور تو را قلب و دلم، در این بهاران می زند
با یاد تو در این بهار، از درد تلخ رفتنت
قلبم ز داغت هر تپش، آن لحظه لرزان می زند
در جمع و در بین رفیق، در وقت خندیدن عزیز
اندوه تو در سینه ام، آن لجظه پنهان می زند
یاد تو اندازد مرا، این ساحل و بوشهر و موج
گویی که دریا یاد تو، بر ساحل آن می زند
در وقت تنهایی و غم، در ساحل بوشهر و من
اندوه تو بر چشم من، شرجی و باران می زند

محمدصادق رزمی

0 نظر
تمامی حقوق مطالب متعلق به ܓܓܓ اِشـــغالگر ܓܓܓ می باشد.
طراحی و اجرا: سایت ستاپ