یک شبی آیی که من در زیر قبری خفته ام

بی تو انگاری عزیز در جسم خود من مرده ام
جسم من مانده ولی از درد تو من رفته ام
هر که می بیند مرا گویی که غم را دیده است
بس که از اندوه تو اشعار غمگین گفته ام
عاقبت از دوری ات دانی که من دق کرده ام
می رسد آن لحظه که خود را فدایت کرده ام
من یقین دارم که تو در یک شبی آیی عزیز
یک شبی آیی که من در زیر قبری خفته ام
مرگ گاهی در بدن از رفتن یک نبض نیست
من یقینا مرده ام وقتی که بی تو زنده ام

محمدصادق رزمی

0 نظر

هر شب ز غمت در دل من یک شب یلداست

هر جا که تو باشی به خدا قلب من آنجاست
رفتی تو ولی در دل من عشق تو بر جاست
از بس که دلم از غم تو عاشق و شیداست
هر جای جهان بی تو عزیزم ته دنیاست
هر قدر که کوشش بکنم شاد شوم باز
اندوه تو در چهره ی من باز هویداست
از بس که دراز است شبم با غم و دردت
هر شب ز غمت در دل من یک شب یلداست
تا روز ابد در دل من عشق تو بر پاست
عشق تو فقط در دل من بوده و تنهاست

محمدصادق رزمی

0 نظر

بی تو دستم را عزیز در جیب خود جا کرده ام

هر چه کرد این روزگار با غصه اش تا کرده ام
هر چه بود از درد تو در سینه ام جا کرده ام
بی تو در سرمای دی دستان من یخ می زند
با همان آه دلم دستان خود ها کرده ام
می زند بر سینه ام یاد تو در روز و شبم
هر شب از اندوه تو این غصه بر پا کرده ام
رفته ای از پیش من اما ببین در خلوتم
قلب تنهایم عزیز با غصه ات ما کرده ام
برف تجریش و من و یاد تو و دستان تو
بی تو دستم را عزیز در جیب خود جا کرده ام

محمدصادق رزمی

0 نظر

عاقبت با مردنم این غصه پایان می شود

دل خوشی ها در دلم بی تو به پایان می شود
بعد تو در چهره ام دردم نمایان می شود
هر کجا باشم عزیز دلتنگی ات رو می کند
از غمت احوال من آن جا پریشان می شود
تا کمی در خاطرم یاد تو می آید پدید
مرد تو غمگین ترین انسان تهران می شود
درخزان از عشق تو از خاطرات عاشقی
در هوای عشق تو اشکم چو باران می شود
تا ابد غمگینم و تنها به این من زنده ام
عاقبت با مردنم این غصه  پایان می شود

محمدصادق رزمی

0 نظر

محو چشمان او شوی اما،در دلت ابر گریه آوری باشد

درد یعنی او که عاشقش هستی، سهم فرد دیگری باشد
او به دل عاشق تو هم باشد، این خودش درد بدتری باشد
هر شبت پر از غمش باشی، او ولی از تو بی خبر باشد
آنقدر عاشقش بمانی که، سایه اش پشت هر دری باشد
در شب عروسی اش باشی، خیره بر غم دو چشمانش
محو چشمان او شوی اما،در دلت ابر گریه آوری باشد
در غروب ساحل بوشهر، اشک تو مثل دریا شود آن دم
چشم تو از غم عزیزت باز، مثل یک شهر بندری باشد
بر دلت غصه ها شود آوار، آن زمانی که پیش چشمانت
آنکه عاشقت بوده و تو هم هستی، سهم فرد دیگری باشد

محمدصادق رزمی

0 نظر
تمامی حقوق مطالب متعلق به ܓܓܓ اِشـــغالگر ܓܓܓ می باشد.
طراحی و اجرا: سایت ستاپ