X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

پشت این چراغ تنهایی رفته ام به حالت اغما

پشت یک چراغ دلتنگی ناگهان تو می شوی پیدا
اشک من درون چشمانم می شود شبیه باران ها
پشت دریای چشم زیبایت شهر عشق من بنا گشته
رنگ زیبای آن دو چشمانت رنگ آن مثل آبی دریا
بین ازحام این خیابان ها پشت آن چراغ  تنهایی
خیره ام به آن دو چشمانت با غم چشم تو شدم تنها
از غم نگاه زیبایت خیس باران شده خیابان ها
از غمت درون چشمانم مثل بندر شده همین گیشا
ناگهان تو پیش چشمانم می روی به سوی آن بالا
حسرتت به جان من افتاد مثل دیدنت به یک رویا
سبز و زرد دوباره هم قرمز پشت سر صدای ماشین ها
پشت این چراغ تنهایی رفته ام به حالت اغما

محمدصادق رزمی

0 نظر

تا به نزدیکت رسم جان نذر گامت می کنم

در خیابانی شلوغ از دل سلامت می کنم
قلب خود را در خزان آنجا به نامت می کنم
زل به چشمت می زنم مانند صیدی بر شکار
مثل یک آهو ببین دل را به دامت می کنم
می زنی بر روی من لبخند زیبایی عزیز
با همان لبخند تو دل را به کامت می کنم
می روی با هر قدم نزدیک من در کوچه ها
تا به نزدیکت رسم جان نذر گامت می کنم
می رسی نزدیک من اما شدی محو و کدر
در خیالات خودم غمگین تمامت می کنم

محمدصادق رزمی

0 نظر

آب سنگین دلم از چشم من خارج شده

اندکی سویم بیا با قلب من بازی نکن
در دلم با چشم خود مرداد اهوازی نکن
عاشقانه زل بزن بر عشق زیبایم عزیز
با نگاه عاشقت با من هوسبازی نکن
روسری را وا نکن با موی خود بازی نکن
موی خود را در هوا آنجا رهاسازی نکن
آب سنگین دلم از چشم من خارج شده
با نگاه نافذت عشقم غنی سازی نکن
از غمت در قلب من یک انقلابی می شود
با غم چشمان خود قلبم  براندازی نکن

محمدصادق رزمی

0 نظر

خیس باران شد دلم از غصه ات در زیر چتر

از نگاه نافذت عشقت شده مانند بحر
تو همان شاه دلی و این دلم مانند قصر
با نگاه خسته ات در قلب تهران بزرگ
غم به قلبم میزند مانند دل در جمعه عصر
حبس چشمانت شدم با غصه هایت در دلم
در کف چشمان تو من می شوم در بند و حصر
خیس از غم می شوم بی تو در این باران سرد
خیس باران شد دلم از غصه ات در زیر چتر
شهره ی مردم شدم از عشق زیبایت عزیز
پخش شد آوازه ام از عشق تو در کل شهر

"محمدصادق رزمی"

0 نظر

با غمی از رفتنش چشمان خود نم می کنی

فکر کن با خنده اش اندوه خود کم می کنی
یا که در موهای او انگشت خود گم می کنی
می نشینی در برش بر چشم او زل می زنی
چای خود را پیش او با عشق خود دم می کنی
با لبی خندان و خوش او هم نگاهت می کند
از  لب خندان او با خود تبسم می کنی
ناگهان او از برت با زنگ ساعت می رود
با غمی از رفتنش چشمان خود نم می کنی
می رسد صبحی که از اندوه او از رفتنش
قامتت را از غمش مانند من خم می کنی

محمدصادق رزمی

1 نظر
تمامی حقوق مطالب متعلق به ܓܓܓ اِشـــغالگر ܓܓܓ می باشد.
طراحی و اجرا: سایت ستاپ