عشقت شده به سینه، چون راز سر به مهری

هر لحظه در کنارم، دیگر ندارمت من
اما به لطف یادت، در سینه دارمت من
تا یاد سبز رویت، گل ها کند به وقتش
در سینه همچو بذری، باید بکارمت من
عشقت شده به سینه، چون راز سر به مهری
باید تو را عزیزم، در دل گذارمت من
باران و چتر و یادت، درشهر خیس بی تو
چون قطره های باران، باید ببارمت من
اردیبهشت و یادت، باران و این خیابان
پایان رسیده هر دو، اما ندارمت من

محمدصادق رزمی

0 نظر

شبیه من شده آن برج میلاد

ز اندوه و غمت در سینه فریاد
که از نو تازه شد آن یار و آن یاد
به گیسویت وزیده باد صحرا
پریشان شد دلم با نغمه ی باد
از آن چشمان تو از عشق نابت
نشد قلبم ز غم یک لحظه او شاد
بترسم سر بیاید عمر و آخر
بماند بر دلم آن رخت داماد
ز اندوهت ببین در شهر تهران
شبیه من شده آن برج میلاد

محمدصادق رزمی

0 نظر

کسی دلتنگ من اینجا نبودش

چو من تنها شدن را کس توان نیست
خدا حتی چو من تنها چنان نیست
اگر بر هر دلی عشقی نهان گشت
دگر از غصه اش شاد و جوان نیست
کسی دلتنگ من اینجا نبودش
که حتی من بمیرم یک نشان نیست
اگر قصدم شوم رفتن ز شهرم
به اندوه کسی اینجا بمان نیست
چنان بی کس شدم از درد و اندوه
که بی کس تر ز من در این جهان نیست

محمدصادق رزمی

0 نظر

به یادم آمدش از نو غم و اندوه یلدایت

امان از قلب دلتنگم اما از چشم زیبایت
امان از نم نم باران به آن چشمان شهلایت
نگاه خیس و زیبایت به زیر نم نم باران
دلم را می برد با خود دو چشمان فریبایت
به زیر نم نم باران بهار بندر بوشهر
دل بی طاقتم از نو دوباره گشته شیدایت
صدای بوق یک خودرو مرا از تو جدایم کرد
به یادم آمدش از نو غم و اندوه یلدایت
تو رفتی از جهان من ولی در بندر بوشهر
دوباره عاشقم کرده مرا اینگونه رویایت

محمدصادق رزمی

0 نظر

همچو آن ابر بهار سرشار اشک و گریه ام

گرچه من با دوری ات زار و پریشان می شوم
با همین حالم ولی هر شب چو باران می شوم
همچو آن ابر بهار سرشار اشک و گریه ام
با غمت در زیر چتر رسوای تهران می شوم
گرچه رفتی از جهان اما ببین در لحظه ها
با تمام قلب خود دلتنگ و ویران می شوم
تا نبیند عابری در زیر باران اشک من
زیر چتر مشکی ام آن لحظه پنهان می شوم
گرچه هر شب از غمت بی روح و بی جان می شوم
با همین حالم ولی هر شب چو باران می شوم

محمدصادق رزمی

0 نظر
تمامی حقوق مطالب متعلق به ܓܓܓ اِشـــغالگر ܓܓܓ می باشد.
طراحی و اجرا: سایت ستاپ