X
تبلیغات
رایتل

یک نفر مانند تو دیدم به ناگه در مسیر

ساعت پنج غروب در ایستگاه هفت تیر
یک نفر مانند تو دیدم به ناگه در مسیر
برف می بارید و او پوشیده بودش صورتش
چشم او بودش ولی مانند چشمت بی نظیر
خیره شد بر چشم من لرزید قلبم آن زمان
وه که با چشمان او حال دلم شد دلپذیر
ناگهان آمد قطار، او رفت و من هم در پی اش
او نشست یه گوشه و من هم کنارش ناگزیر
شال را از صورتش وا کرد و دیدم صورتش
ای خدا لعنت به من، لعنت به آن شال و حریر
جز همان چشمان ناب، اصلا به مانندت نبود
می روم با درد خود ،تنها و حالا سر به زیر

محمدصادق رزمی

نظرات (0)

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد
تمامی حقوق مطالب متعلق به ܓܓܓ اِشـــغالگر ܓܓܓ می باشد.
طراحی و اجرا: سایت ستاپ